نوشته شده توسط:hana Khoshrou
سه الف کوچک لازمه سه تغییر بزرگ
اطمینان :شاید بارها و بارها این داستان را شنیده باشید که روزی اهل روستا تصمیم گرفتند برای بارش باران دعا کنند در روز مقرر همه گرد آمدند و تنها پسربچه ای در میان جمع چتری به همراه آورده بود و این همان اطمینان است.
ایمان : همانند کودک یک ساله ای است که وقتی او را به هوا می اندازید می خندد چون یقین دارد که شما او را خواهید گرفت.
امید : هر شب با امید به زیباییهای روز بعد و آنچه در انتظارمان خواهد بود چشمها را می بندیم در حالیکه نمیدانیم آیا فردا طلوع خورشید را خواهیم دید؟
نوشته شده توسط:hana Khoshrou
دوست دارید دریافت کننده باشید و یا اهدا کننده ؟
پل به عنوان عیدی یک اتومبیل از برادرش دریافت کرده بود . شب هنگامی که از محل کارش بیرون آمد با پسر بچه ای برخورد کرد که در اطراف ماشین قدم میزد و آنرا تحسین میکرد . وقتی پل به اتومبیل نزدیک شد پسر بچه از او پرسید : این ماشین متعلق به شماست ؟ پل به نشانه تأیید سرش را تکان داد و گفت : برادرم آنرا به من هدیه داده است. پسر گفت : ای کاش ......
پل می دانست که او چه آرزویی کرده است . او آرزو کرد که کاش او هم چنین برادری داشت . اما آنچه پسر بچه به زبان آورد تمام وجود پل را لرزاند : ای کاش من هم چنین برادری شوم.
پل مات و مبهوت پرسید : آیا دوست داری سوار اتومبیل شوی؟ پسر گفت : بله دوست دارم. آیا برای شما امکان دارد که به سمت منزل ما برانید؟ پل دانست که پسر میخواهد این اتومبیل بزرگ و زیبا را به همسایگانش نشان دهد اما این بار هم اشتباه کرده بود .
پسرگفت : لطفاً جلوی آن خانه که دو پله دارد بایستید و به سرعت از اتومبیل پیاده و دوان دوان به سمت خانه رفت . کمی بعد او بازگشت اما این بار نمی دوید . او برادر کوچک فلج خود را بر کولش گرفته بودو او رابرروی پله نشاند و به ماشین اشاره کرد و گفت : جیمی این ماشین را می بینی من یک روزی چنین ماشینی به تو هدیه می دهم تا بتوانی برای خودت در شهر گشت بزنی و شبهای عید ویترین زیبای فروشگاه ها رو ببینی .
پل درحالیکه اشکهایش را پاک میکرد از ماشین پیاده شد ، برادر کوچک را در آغوش گرفت و بر روی صندلی جلو اتومبیل نشاند و آن شب هر سه گردشی به یاد ماندنی را تجربه کردند . شما چطور؟فکر میکنید کدام زیباتر و مهمتر است ؟
نوشته شده توسط:hana Khoshrou
در پناه آفتاب، مهربان باشیم
زیباست اگر بتوانیم در حد توانمان به دیگری یاری برسانیم ، احساس خوبی پیدا میکنیم. احساس میکنیم هدیه کردن مهربانی ، زنده بودن قلب را اثبات میکند . قلبی که تنها کارش خونرسانی نیست . در این زمان است که احساس آرامش به سراغمان می آید چون برای لحظه ای توانستیم برای دیگری موثر باشیم . اما ممکن است روزی فرارسدکه علفهای هرز به سراغ گل سرخ مهربانی بیایند . این علفهای هرز چیزی جز توقع داشتن نیست. کافیست برای از میان برداشتن این علفها باور داشته باشیم ،کاری که مادرحق دیگری انجام دادیم کسی جزما قادر به انجام آن نیست و این یعنی نداشتن توقع.اگر به کسی لطف کردیم و رفتیم ، رها هستیم و این رهایی و آسودگی است که روح آدمی را تعالی میبخشد.
نوشته شده توسط:hana Khoshrou
هیچ چیز غیرممکن نیست....
روزگاری مرید ومرشدی خردمند در سفر بودند. در یکی از سفر هایشان در بیابانی گم شدند وتا آمدند راهی پیدا کنند شب فرا رسید. نا گهان از دور نوری دیدند وبا شتاب سمت آن رفتند. دیدند زنی در چادر محقری با چند فرزند خود زندگی می کند.آن ها آن شب را مهمان او شدند. واو نیز از شیر تنها بزی که داشت به آن ها داد تا گرسنگی راه بدر کنند.
روز بعد مرید و مرشد از زن تشکر کردند و به راه خود ادامه دادند. در مسیر، مرید همواره در فکرآن زن بود و این که چگونه فقط با یک بز زندگی می گذرانند و ای کاش قادر بودند به آن زن کمک می کردند،تا این که به مرشد خود قضیه را گفت.مرشد فرزانه پس از اندکی تامل پاسخ داد:اگر واقعا می خواهی به آن ها کمک کنی برگرد و بزشان را بکش!". مرید ابتدا بسیار متعجب شد ولی از آن جا که به مرشد خود ایمان داشت چیزی نگفت وبرگشت و شبانه بز را در تاریکی کشت واز آن جا دور شد....
سال های سال گذشت و مرید همواره در این فکر بود که بر سر آن زن و بجه هایش چه آمد.
روزی از روزها مرید ومرشد قصه ما وارد شهری زیبا شدند که از نظر تجاری نگین آن منطقه بود.سراغ تاجر بزرگ شهر را گرفتند و مردم آن ها را به قصری در داخل شهر راهنمایی کردند.صاحب قصر زنی بود با لباس های بسیار مجلل و خدم و حشم فراوان که طبق عادتش به گرمی از مسافرین استقبال و پذیرایی کرد، و دستور داد به آن ها لباس جدید داده و اسباب راحتی و استراحت فراهم کنند. پس از استرا حت آن ها نزد زن رفتند تا از رازهای موفقیت وی جویا شوند. زن نیز چون آن ها را مرید و مرشدی فرزانه یافت، پذیرفت و شرح حال خود این گونه بیان نمود: سال های بسیار پیش من شوهرم را از دست دادم و با چند فرزندم و تنها بزی که داشتیم زندگی سپری می کردیم. یک روز صبح دیدیم که بزمان مرده و دیگر هیچ نداریم. ابتدا بسیار اندوهگین شدیم ولی پس از مدتی مجبور شدیم برای گذران زندگی با فرزندانم هر کدام به کاری روی آوریم.ابتدا بسیار سخت بود ولی کم کم هر کدام از فرزندانم موفقیت هایی در کارشان کسب کردند.فرزند بزرگ ترم زمین زراعی مستعدی در آن نزدیکی یافت. فرزند دیگرم معدنی از فلزات گرانبها پیدا کرد ودیگری با قبایل اطراف شروع به داد و ستد نمود. پس از مدتی با آن ثروت شهری را بنا نهادیم و حال در کنار هم زندگی می کنیم.
مرید که پی به راز مسئله برده بود از خوشحالی اشک در چشمانش حلقه زده بود....
هر یک از ما بزی داریم که اکتفا به آن مانع رشدمان است و باید برای رسیدن به موفقیت و موقعیت بهتر آن را فدا کنیم.
تبلیغات